| |
| شنبه 23 مهر ماه سال 1384 |
|
خیلی خسته ام. اسباب کشی کار سختیه.حالا که داره تموم میشه تازه فهمیدم چه خبره.اخه همیشه همینجورم وقتی اتفاقی برام می افته بعد از اینکه تموم شد شدت فاجعه را میفهمم.هیچ چیزی به اندازه چیدن کتابخانه ام بهم مزه نمیده .صد ساعت طول میکشه چون با هر کتابی بر میگردم به زمان خودش /خاطر ها را ورق میزنم و بر میگردم به یکی دیگه.و همیشه اول قفسه رمان های روسی را میچینم /بعد اثار شاملو . اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است. اشک ان شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مذا فریاد کن. |
|