در نظر اول زیبا به نظر نمیرسید اما بعد از چند دقیقه چشمان گیرایش کار خودش را میکرد.36 ساله با پسری 22 ساله.13 سالگی معلم ورزشش که 15 سال از او کوچکتر بود به خواستگاریش امده بود. خودش میگفت روز خواستگاری وسطی بازی میکردم .و اصلا نمیدانستم شوهر کردن یعنی چه.(یاد uwe دوست المانیم افتادم که در سفری که به ایران داشت وقتی به سیستان رفته بود با تعجب میگفت :بچه زن /زن بچه). به سرعت بچه دار میشوندومردبه دنبال عیاشیش میرود .وقتی در 18 سالگی پی به زن بودنش و توانایهایش میبرد تقاضا میکند که ادامه تحصیل بدهد. اما شوهر مخالفت میکند .زخم سره بر میدارد.و مادر هجده ساله که فدای سنتهای غلط شده است برای اینکه از پدر و مادر وجامعه انتقام بگیرد و به خودش ثابت کند که میتواند پنهانی ادامه تحصیل میدهد.
ادامه دارد |